بازیچه

بازی کوچک

بازیچه ها در زمانه های مختلف

آهنگ بازیچه

تکست آهنگ بازیچه ماکان بند

این دل دیوونه باور نمیکنه تو رفتی
این دل دیوونه دیوونه تر شده از وقتی
که تو رفتی
نخواستی و نگفتی
که این دله دیونه بگیره هی بهونه
نمیشه که بیخود ببُری از دلمو بری تو
نمیشه که بیخود بری بگی بدرد من نمیخورد
نمیشد که با تو نباشه این دل دیوونه
نگیره هی بهونه
دل منو هی قفلی نکن رو دلت دیوونه
این دلمو بازیچه نکن بری بی تو نمیتونه
نه.. دیگه نمیتونه ، عمرا بی تو نمیتونه
دل منو هی قفلی نکن رو دلت دیوونه
این دلمو بازیچه نکن بری بی تو نمیتونه
نه.. دیگه نمیتونه ، عمرا بی تو نمیتونه

متن آهنگ بازیچه ماکان بند
همینجوریشم دلم دیوونه ی نگاته
همینجوریشم هرجا بری این دلم باهاته
فقط تو کنارم بمون چون این دله دیوونه ، خام اون نگاته
از اول به تو حس ِ خوبی داشتمو دارم
من از اول به تو همه حسمو هدیه دادم
پس بدون که یه عمری تا همیشه
این دل دیوونه ، پیش تو پیر نمیشه
دل منو هی قفلی نکن رو دلت دیوونه
این دلمو بازیچه نکن بری بی تو نمیتونه
نه.. دیگه نمیتونه ، عمرا بی تو نمیتونه
دل منو هی قفلی نکن رو دلت دیوونه
این دلمو بازیچه نکن بری بی تو نمیتونه
نه.. دیگه نمیتونه ، عمرا بی تو نمیتونه

MACAN Band - Baziche (Live, December, 2017) (ماکان بند - بازیچه (اجرای زنده)

بازیچه

فیلم سینمایی بازیچه

بازیچه (فیلم) فیلمی به کارگردانی تورج منصوری و نویسندگی میثاق امیرفجر ساخته ی سال ۱۳۷۱ است.

قدیر ظفرلو صاحب یک شرکت مضاربه‌ای جهت تهیه ویزای سفر برای دخترش فرشته، او را به عقد راننده خود امیر درمی‌آورد. ملوک همسر اول قدیر، امیر را در جریان قرار داده و امیر نیز از خروج فرشته جلوگیری می‌کند. فرشته که برای رهایی خود به منزل پدرش رفته بود با طلبکاران پدرش روبرو می‌شود و به منزل امیر بازمی‌گردد. قدیر به آمریکا می‌رود اما پس از چند سال به ایران بازگردانده می‌شود. سرانجام او با کمک فرشته سرمایه ی خود را بین سهامداران تقسیم می‌کند.

معنی بازیچه

بازیچه . [ چ َ / چ ِ ] (اِ مصغر) بازی خرد. (یادداشت مویلف ). تصغیربازی . (ناظم الاطباء). || آلت بازی . آنچه بدان بازی کنند. (برهان قاطع). آنچه بدان اطفال بازی کنند و بهندی کهلونا گویند. بازیچه ، اگر چه در ظاهر تصغیر بازی است ، مگر تحقیق آن است که کلمه ی چه در این لفظ برای نسبت است . (غیاث اللغات ). ملعبه . (فرهنگ شعوری ج 1 ص 192) (انجمن آرای ناصری ) (آنندراج ).لُعبَت . (زمخشری ) (دهار). عروسک . اُلعوبَه . (منتهی الارب ). بدانچه بازی کنند. (شرفنامه ی منیری ). عَرعَرَه . (منتهی الارب ). آلت و چیزی که بدان بازی کنند. (ناظم الاطباء). اسباب بازی در تداول امروز :

بازیچه ی دهرشان بنفریفت .
خاقانی .

چرخ نارنج گون چو بازیچه
در کف هفت طفل جان شکر است .
خاقانی .

عشقی که نه عشق جاودانی است
بازیچه ی عالم جوانیست .
نظامی .

|| غیر جدی . به مزاح گرفتن . تفریح . سرگرمی . شوخی به معنی متداول امروز :
بسی فال از سربازیچه برخاست
چو اختر میگذشت آن فال شد راست .
نظامی .

ز عمرت آنچه ببازیچه رفت ضایع شد
گرت دریغ نیاید بقیت اندر باز.
سعدی .

نگویند از سر بازیچه حرفی
کز آن پندی نگیرد صاحب هوش .
سعدی (گلستان ).

تو فارغی و عشقت بازیچه می نماید
تا خرمنت نسوزد احوال ما ندانی .
سعدی (گلستان ).

و گر صد باب حکمت پیش نادان
بخوانند، آیدش بازیچه در گوش .
سعدی (گلستان ).

کودکی بر بام رباط ببازیچه از هرطرف تیر می انداخت . (گلستان ).
صنعت بازیچه ای چند است و ما را همچو طفل
بهر دفع گریه مشغول تماشا ساخته .
نظیری نیشابوری (از شعوری ).

|| مسخره . (برهان قاطع). لاغ . مسخرگی . (انجمن آرای ناصری ) (شرفنامه ی منیری ) (فرهنگ ضیاء) (آنندراج ).
|| کار آسان . (آنندراج ) (ناظم الاطباء) :
رعیت نوازی و سرلشکری
نه کاریست بازیچه و سرسری .
سعدی (بوستان ).

|| بیهوده .سرگرمی :
عمر ببازیچه بسر میبری
بازی از اندازه بدر میبری .
نظامی .

ببازیچه مشغول مردم شدم
وز آشوب خلق از پدر گم شدم .
سعدی .

|| انقلاب زمانه . (ناظم الاطباء). پیش آمد روزگار. حوادث زمانه . حادثه . پیش آمد :
این گنبد نارنج گون بازیچه دارد اندرون
ز آه سحرگاهش کنون رو سنگباران تازه کن .
خاقانی .

ز مدهوشی دلش حیران بمانده
در آن بازیچه سرگردان بمانده .
نظامی .

ازان بازیچه حیران گشت شیرین
که بی او چون شکیبد شاه چندین .
نظامی .

|| نازکی . خرده کاری . (فرهنگ شعوری ج 1 ص 192). || دستکش . (یادداشت مویلف ). دستخوش . ملعبه . گرفتار :
از گران سنجی گنجور سپهر آمده کوه
وز سبکساری بازیچه ی باد آمده خس .
سنائی .

بازیچه ی لعبت خیالت
زین چشم خیالتاز گشتم .
سید حسن غزنوی .

سلیمان اگر تخت بر باد بست
محمد ز بازیچه ی باد رست .
نظامی .

گران سنگ باید چو پولاد گشت
خس است آنکه بازیچه ی باد گشت .
امیرخسرو.

- بازیچه ی جهان و ایام و روزگار ؛مسخره ی روزگار :
عیاره ی آفاق است این یار که من دارم
بازیچه ی ایام است این کار که من دارم .
خاقانی .

در عشق داستانم و بر تو به نیم جو
بازیچه ی جهانم و بر تو به نیم جو.
خاقانی .

بازیچه ی روزگار بیند
بس خنده که بر جهان زند صبح .
خاقانی .

- بازیچه خانه ؛ جایگاه بازی ، بازیگاه . سرای بازی . بازیجای . و رجوع به بازیجای شود:
بازیچه خانه ای است پر از کودک
لهو است و لعب پایه ی دیوارش .
ناصرخسرو.

- بازیچه داشتن ؛ شوخی داشتن . به مجاز حادثه آفریدن و پیش آمد ایجاد کردن :
این پیر دو تا گشته مسعود
بازیچه چنین صد هزار دارد.
مسعود سعد.

- بازیچه رنگ ؛ بازیچه لون . بازیچه گون . بازیچه مانند :
چه بازیچه کین چرخ بازیچه رنگ
نبازد در این چاردیوار تنگ .
نظامی .

- بازیچه ی غبرا ؛ کنایه از جهان خاکی :
از اول هستی خود را نکو بشناس و آنگاهی
عنان برتاب ازین گردون وزین بازیچه ی غبرا.
ناصرخسرو.

- بازیچه گزار کردن ؛ بازی کردن برای تماشای کودکان . (ناظم الاطباء).
- بازیچه نمودن ؛ واقعه پیش آوردن . نشان دادن :
کردم استاخیی که بود مرا
دیو بازیچه ای نمود مرا.
نظامی (هفت پیکر).

- سراچه ی بازیچه ؛ کنایه از دنیا. روزگار :
در این مقام مجازی بجز پیاله مگیر
در این سراچه ی بازیچه غیر عشق مباز.
حافظ.

- سر بازیچه داشتن ؛ مشغول داشتن . سرگرم کردن :
هنوزم عقل چون طفلان سر بازیچه میدارد
که این نارنج گون حقه به بازی کرد حیرانش .
خاقانی .

تهیه شده توسط تیم بازیچه دات آی آر